تبليغاتX
پرستاری83
 
علمي فرهنگي
 

دوام عیش و تنعّم ،

 

 نه شیوه ی عشق است ...

 

اگر معاشر مایی ،

 

 بنوش جام غمی

با تشکر از همگان که نظر دادند

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط ابدان - ازصفاشهر  | 
 

تجمع ضد جنگ در تهران

امروز(چهار شنبه ۴/5/1385) تجمع ضد جنگ به فراخوان جمعی از فعالین جامعه ی مدنی در پارک دانشجوی تهران برگزار شد.

این تجمع با حضور حدود 70 نفر از دانشجویان رادیکال و فعالین جامعه ی مدنی از ساعت 5 بعد از ظهر آغاز شد. جمعیت شرکت کننده با پلاکاردهای سرخ و سفیدی که در دست داشتند و بدون شعار دادن به مدت یک ساعت تجمع خود را در ضلع غربی پارک دانشجو و روبه خیابان ولی عصر ادامه دادند و در پایان با راهپیمایی در فضای پارک دانشجو با خواندن سرودهای "انترناسیونال" و "آفتاب کاران" تجمع خود را به پایان رساندند. مضمون برخی از پلاکاردهایی که توسط جمعیت شرکت کننده حمل می شد از قرار زیر بود:

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:58  توسط ابدان - ازصفاشهر  | 
 

 

گلي را كه ديروز، به دیدار من هدیه آوردی ای دوست ... 


 دور از رخ نازنين تو ، امروز پژمرد ...  


 همه لطف و زيبايي اش را ، که حسرت به روی تو می خورد ...  

 

هوش از سر ما به تاراج مي برد ، گرمای شب برد ... و


 صفاي تو اما گلي پايدار است ، بهشتی همیشه بهار است ...  


 گل مهر تو در دل و جان
، گل بی خزان ...

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط ابدان - ازصفاشهر  | 
  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط ابدان - ازصفاشهر  | 
 
 
 
خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد
 

خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است
 

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟
 
 
 
 

پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟
 

خدا پاسخ داد : كودكيشان

اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند
 

بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند
 

اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست  مي  دهند تا پول به   دست آورند

و بعد پولشان را از دست  مي دهند  تا دوباره سلامتي  خود را به دست
 
 بياورند

اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند

و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده

اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند

و به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند
 
 

دست هاي  خدا  دستانم را   گرفت
 

براي مدتي   سكوت كرديم
 

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
 

مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
 

او گفت : بياموزند  كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان
 
 باشد
 

همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست
 
 داشته باشند
 
 

بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند
 

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد تا زخم هاي  عميقي   در قلب
 
  آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم
 

اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
 

بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد
 

كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد
 

بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند
 

فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند
 

بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را
 
  متفاوت ببينند
 
 

بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
 

بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند
 

من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم
 

آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد فرزندانتان بدانند؟
 

خداوند لبخند  زد  و  گفت

فقط اينكه  بدانند من اينجا هستم هميشه
  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:51  توسط ابدان - ازصفاشهر  | 
   اي خدا...
  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:44  توسط ابدان - ازصفاشهر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM